یه جایی رو کره ی زمین. تو یه قاره ای . تو یه کشوری تو یه شهری تو یه محلی ای تو یه خیابونی .تو یه کوچه ای
یه خونه ای بود. یه دخترکی تو این خونه با خانوادش زندگی می کرد. دخترک قصه ما دیگه سن و سالش به دبیرستانی رسیده بود. که یه روز یه همسلیه ی جدید اومد خونه بقلیشون.
اونا به جای دختر یه پسر داشتن. دخترک لحظه ی اول که از پشت پنجره داشت امار میگرفت.
احساس کرد پسرک بد جور به دلش نشسته. از قضا دیگه خواب و خواراک دختر شده بود دمه پنجره نشستن و دید زدن پسرک.
یه روز صبح که دخترک داشت میرفت مدرسه. در خونه بغلی باز شد و پسرک اومد بیرون
یه لحظه اون دو تا چشم تو چشم شدن. دخترک از ترسو خجالت نگاهشو دزدید و به راه افتاد.
اما از اون صبح به بعد دیگه دل تو دل دخترک نبود. همش فیافه ی پسره جلو چشماش بود.
قد بلند. چشم و ابرو مشکی....
همش تو راه خونه به مدرسه ارزو می کرد یه بار دگه پسر همسایه بیاد بیرون تا دخترک ببینش.
بالاخره انتظار به سر رسید بعد 5 روز دوباره جلوی هم قرار گرفتن. این دفع انگار دخترک به مراد دلش رسیده بود. بعد اینکه از کوچه گذشت . دید یکی داره پشت سرش دنبالش میاد.از سرعت راه رفتنش کم کرد.تا ببینه اون شخص کیه؟( البته سوتفاهم نشه این کار دخترک فقط یه کنجکاوی بود. نه چیز دیگه)
دید پسرک اومد کنارش گفت:سلام
دخترک بی اختیار جواب داد:سلام
پسرک: شما خونه کناری ما زندگی می کنید؟
دخترک: بله چطور؟
پسرک:ما همسایه جدیدتون هستیم . چند روز اومدیم.
دخترک تو دلش گفت: امارتو دارم. 6 روز اومدین. خودش خندش گرفت.
پسرک از خنده ی شیطنت امیز دخترک خندید. از همین خنده تو دل دختر بذر امیدی جوونه زد. ولی هنوز به هدفش نرسیده بود. هنوز اسم پسرک رو نمی دونست. تو دفتر خاطراتش اسمشو گذاشته بود امید من .
احساس می کرد وجود پسرک مثه امید واسش به زندگی.
خلاصه یه ماهی گذشت و صحبتای این دو نفر در همین حد سلام و مختصر بود.
تا اینکه یه روز هر چی دخترک دید زد پسرک نیومد بیرون. دخترک با دل خوری و بی حوصله رفت.
پیش خودش می گفت:نیومد که نیومد. اصلا مگه قرار گذاشته بوده که هر روز بیاد. ولی بازم طاقت نمی یورد و می گفت: بی معرفت چرا نیومدی؟ قرار گذاشت اگه فردا دیدش اهمیت نده و رد بشه.
فردا شد. دخترک بدون دید زدن زد بیرون از خونه.
تنها از کوچه گذشت که دید یکی از پشت سرش می گه: یه روز نیومدم. حالا دیگه تنها تنها؟
دخترک قولشو یادش رفت وگفت: تو نیومدی بی معرفت!
پسرک خندش گرفت. دخترکم همین طور.
چون حالا دیگه جفتشون سه کرده بودن تو دلشون چی می گذره.
خلاصه دیگه شماره دادن و تپشای قباشون تو اولین تماس تلفنی.
پسرک اسمش میلاد بود. دخترکم گفت : اسم منم سحر
اولین تماسشون پر از خند و عشق بود. مدتها می گذشت و چون دخترک به همون امید عادت کرده بود تو دفتر خاطراتش خاطره هاشو با اسم امید می نوشت.
هر روز مسیر مدرسه رو با هم میرفتن( یعنی پسر غیرتی بود می رفته کسی به دوست دخترش تیکه نندازه)
هر روزوابستگی شون بیشتر از قبل می شد. قول و قراراشون بزرگ تر. عهدشون محکم تر.
تا که یه روز قرار بود دخترک یه شعری رو خیلی دوست داشت واسه پسرک بنویسه وببره
گذاست بین دفترخاطراتش. داد به پسر که شعرو بخونه که به دلیل عوامل کنجکاو و راداری مجبور شدن از هم جدا بشن. دفتر موند دست پسر. پسرک با عشق و شوق صفحه ی اول رو باز کرد.
دنیا داشت دور سرش می چرخید. .باور نمی کردک نوشته بود (امید من) دیگه ادامشو نخوند.
احساس می کرد بهش خیانت شده. تو عشق بهش جفا شده
فردا بعد اینکه بی مقدمه کلی دخترو تیکه بارون کرد گفت دیگه به من زنگ نزن
دخترک هر چی توضیح داد و خواست که ادامشو بخونه تا ببینه این اسمیه که دختر روش گذاشته قبول نکرد.
چند روز گذشت و تلاش دختر واسه قانع کردن پسرک بی فایده بود.
دخترک دل سرد شد. پسرک تصمیم گرفت یه صحبتی با دخترک داشته باشه شاید زود قضاوت کرده.
یه روز سر و حال رفت تا تو راه با دخترک صحبت کنه. اما دخترک دیگه خیلی سرد شد بود. دلش گرفته بود. با تندی برخورد کرد کلی ام حال پسرک رو گرفت.گلایی که پسرک براش اورده بودم انداخت تو کوچه.
این دفعه پسرک حالش گرفته شد. دلش گرفت. سرد شد.شبا و روزا گذشتن هنوز تو اون خونه دخترک و خونه بغلی پسرک زندگی می کردن.
با این تفاوت که جفتشون از هم ناراحت بودن. دلشون از هم گرفته بود. ولی هنوز با یاد و خاطرات هم زندگی می کردن.
هنوزم صبح دخترک می رفت مدرسه اما تنها. دیگه اس ام اسی نبود. زنگی نبود. فقط خاطرات مونده بود و دو تا دل پر کینه.
هنوز تو اون کوچه همون خانه ها بودن. اون کوچه تو اون خیابون بود. اون خیابون تو اون محله بود اون محله تو اونشهر بود اون شهر تو اون کشور بود اون کشور تو اون قاره و اون قاره روی کره ی زمین.
اما همه ی این بودنا تو چشای اون دو نفر نابود بود.
نتیجه گیری:
1- امار گرفتن کار خوبی نیست. امار نگیرید.
2- همه چی با یه سلام نا قابل شروع میشه. خودتونو تو دردسر نندازید.
3- زود قضاوت نکنید. همیشه حرفای طرف مقابلم بشنوید .شاید یه جایی اشتباه می کردید
بعد نتیجه گیری کنید.
4-واسه کسی که میاد پیشتون واسه اشتی طاقچه بالا نذارید شاید اخرین شانس با هم بودن باشه.
5- عمرامون خیلی کوتاهه سعی کنیم حتی اگر خیلی از کسی ناراحتیم تو دلمون و پیش خدامون حلالش کنیم.
6-تو روحه نویسندم فحش ندید اگه خسته شدید ببخشیدش. ایشاا... دفعه بعد جبران می کنه.
7- همیشه یه طوری بر خورد کنید که سهم شما یه عمر با خاطره ها زندگی کردن و تاسف خوردن نباشه.
8- و در اخر
من در بهشت دوستی با دوستان می زیستم
اینجا چه تنها مانده ام من اهل اینجا نیستم
تبلیغات 



خیلی حالم گرفتس. حس حرف زدن ندارم