واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم
نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم
میدونی میونه ما هر چی بود گذشت و رفت
اون بهاره اشنایی خیلی زود گذشت و رفت
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
من وتو بنده ی این ما و منیم
اما عشق یعنی با هم یكی شدن
از دلم میپرسم ایا تو رو می بینم باز دوباره؟
می پیچه صدات تو گوشم كه با خنده می گی اره!
خندهای تو فریب گریه های تو دروغ
تو چی بودی واسه من یه چراغ بی فروغ
ماهرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر كه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند ز گل پیكرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
اسمانش را تنگ گرفته در اغوش
ابر با ان پوستین سرد نمناكش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی كه می گوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینك خفته در تابوت پست خاك می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشك امیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در ان
پادشاه فصل ها پاییز
تهران-خرداد1335
مهدی اخوان ثالث(م-امید)
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شرم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو بست
چقدر تابستون رو دوست داشتم! گرماش! ظهر های داغش! مسافرت های تابستونی! جاده های بیابونی و خشک! چقدر دوست داشتم همیشه درسام تموم شه واسه مسافرت بیایم خونه تون! چقدر بال بال میزدم تا بیاین خونه مون! بچه بودیم! یادته؟؟ همبازی! چه روزایی بود! با اینکه شاید کم همو می دیدیم ولی چقدر بهم نزدیک بودیم!
بزرگتر شدیم کمتر پیش هم می موندیم! بالاخره زشته دختر پسر هی پیش هم باشن! با همین فکرا از هم دورمون کردن! دیگه اون شور و شوق بچگی جاشو داد به غرور نوجوونی! حتی سلام دادن هم واسم خجالت بار بود و گاهی اوقات نگفتنش و ترجیح میدادیم به گفتنش !
تو چشم تو فقط یه همبازی بودم! ولی وقتی بزرگتر شدیم فهمیدم چقدر دوستت دارم! نمی تونستم فراموشت کنم! چقدر سخت بود! هر وقت می اومدین با اینکه حرفی نمی زدیم ولی حتی همون نگاهات هم آتیشم می زد! همه حالاتت ، رفتارت تیکه کلامات! حتی اون لهجه شیرینت تو ذهنم مونده! چقدر با یادشون شبا رو صبح کردم با چشم خیس!!!!
وقتی بهت گفتم دوستت دارم چقدر دیر شده بود!!!! دلت پیش یکی بود! از اون روز دنیا واسم جهنم شد! تابستون هم بود که اینو گفتی! دیگه از اون روز به بعد از تابستون و مسافرت متنفرم و دلزده شدم! خونه نشینی و تنهایی و انتخاب کردم! فراموش کردنت خیلی سخته به خدا! دیگه نه بچه ایم که بگیم بازی ای بوده و تموم شده نه نوجوون و کله شق که بگیم کار خام و نا پخته ای کردیم و چیز خاصی نیست و میشه فراموشش کرد! هر سال میاد و میره و بزرگتر و بزرگتر میشیم! ولی یادت از دلم و ذهنم نمیره! یکی دیگه تو زندگیم هست که خیلی دوسم داره! از رفتار و کردارشم معلومه ولی هنوز نتونسته جای تو رو پر کنه! انگار طلسم و جادویی داشتی که هنوز نشکسته! میدونی آرزوم چیه؟؟ آرزو می کنم اگه روزی مردم منو تو شهرتون به خاک بسپرن! نه بخاطر اینکه تو توی اون شهری! بیشتر بخاطر اینکه اون شهر با مردمش و حال و هواش با غروب های دلگیرش که آدم با دیدنش دلش می خواد هرچی بغض داره بتروکنه! بخاطر آسمون صافی که داره و رنگ نارنجی و سرخ غروب توش پخش میشه! بخاطر نسیم های خنک هرزگاهیش که سردی و دلنوازی خودشو با گرمای کویرهای اطرافش طاق زده! بخاطر پخش شدن نفس هات تو هواش! بخاطر اینکه لحظه لحظه اش تو رو تو خودش جا داده! بخاطر پارک های کوچیکش که تو دست تو دست عشقت توشون قدم زدید و دوستت دارم ها رو بهم هدیه دادین!
دیدی؟؟ آخرش بازم همه چی ختم شد به تو! آره! بخاطر توئه که دوست دارم تو شهر کوچیکتون به خاک سپرده بشم!
