تبلیغات
دلتنگی
 
بزن بارون که دلگیرم  دارم این گوشه می میرم  بزن بارون که دلگیرم  دیگه آروم نمی گیرم  حالا که خسته و تنهام   حالا که اون دیگه رفته   می فهمم تازه این درد و   چقدر تنها شدن سخته  بزن بارون که عشق اون   هنوز توی نفس هامه   دلیل گریه های من  بلور سرد اشکامه ببار شاد که برگرده تو قلبیه که پر از درده   ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده


¿یكی شدن
چهارشنبه 22 مهر 1388

واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم

نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم

میدونی میونه ما هر چی بود گذشت و رفت

اون بهاره اشنایی خیلی زود گذشت و رفت

دیگه از دوست دارم حرفی نزن

اخه عشقی نیست میون تو و من

من وتو بنده ی این ما و منیم

اما عشق یعنی با هم یكی شدن

از دلم میپرسم ایا تو رو می بینم باز دوباره؟

می پیچه صدات تو گوشم كه با خنده می گی اره!

خندهای تو فریب گریه های تو دروغ

تو چی بودی واسه من یه چراغ بی فروغ

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر 1388 و ساعت 07:40 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿ماهرویان
پنجشنبه 16 مهر 1388

ماهرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر كه شود عاشقشان

روز اول كه سرشتند ز گل پیكرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1388 و ساعت 05:02 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿باغ من
پنجشنبه 16 مهر 1388

اسمانش را تنگ گرفته در اغوش

ابر با ان پوستین سرد نمناكش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سكوت پاك غمناكش

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نخواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور برویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی كه می گوید كه زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینك خفته در تابوت پست خاك می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشك امیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در ان

پادشاه فصل ها پاییز

تهران-خرداد1335

مهدی اخوان ثالث(م-امید)

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1388 و ساعت 04:54 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿ اولین حرف دل
سه شنبه 14 مهر 1388

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

شرم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو بست

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر 1388 و ساعت 07:10 ب.ظ توسط : غوغا                       |+| نظر ها ()


¿:: از تابستون متنفرم ::
یکشنبه 26 خرداد 1387

چقدر تابستون رو دوست داشتم! گرماش! ظهر های داغش!  مسافرت های تابستونی! جاده های بیابونی و خشک! چقدر دوست داشتم همیشه درسام تموم شه واسه مسافرت بیایم خونه تون! چقدر بال بال میزدم تا بیاین خونه مون! بچه بودیم! یادته؟؟ همبازی! چه روزایی بود! با اینکه شاید کم همو می دیدیم ولی چقدر بهم نزدیک بودیم!

بزرگتر شدیم کمتر پیش هم می موندیم! بالاخره زشته دختر پسر هی پیش هم باشن! با همین فکرا از هم دورمون کردن!  دیگه اون شور و شوق بچگی جاشو داد به غرور نوجوونی! حتی سلام دادن هم واسم خجالت بار بود و گاهی اوقات نگفتنش و ترجیح میدادیم به گفتنش !

تو چشم تو فقط یه همبازی بودم! ولی وقتی بزرگتر شدیم فهمیدم چقدر دوستت دارم! نمی تونستم فراموشت کنم! چقدر سخت بود! هر وقت می اومدین با اینکه حرفی نمی زدیم ولی حتی همون نگاهات هم آتیشم می زد! همه حالاتت ، رفتارت تیکه کلامات! حتی اون لهجه شیرینت تو ذهنم مونده! چقدر با یادشون شبا رو صبح کردم با چشم خیس!!!!

وقتی بهت گفتم دوستت دارم چقدر دیر شده بود!!!! دلت پیش یکی بود! از اون روز دنیا واسم جهنم شد! تابستون هم بود که اینو گفتی! دیگه از اون روز به بعد از تابستون و مسافرت متنفرم و دلزده شدم! خونه نشینی و تنهایی و انتخاب کردم! فراموش کردنت خیلی سخته به خدا! دیگه نه بچه ایم که بگیم بازی ای بوده و تموم شده نه نوجوون و کله شق که بگیم کار خام و نا پخته ای کردیم و چیز خاصی نیست و میشه فراموشش کرد! هر سال میاد و میره و بزرگتر و بزرگتر میشیم! ولی یادت از دلم و ذهنم نمیره! یکی دیگه تو زندگیم هست که خیلی دوسم داره! از رفتار و کردارشم معلومه ولی هنوز نتونسته جای تو رو پر کنه! انگار طلسم و جادویی داشتی که هنوز نشکسته! میدونی آرزوم چیه؟؟ آرزو می کنم اگه روزی مردم منو تو شهرتون به خاک بسپرن! نه بخاطر اینکه تو توی اون شهری! بیشتر بخاطر اینکه اون شهر با مردمش و حال و هواش با غروب های دلگیرش که آدم با دیدنش دلش می خواد هرچی بغض داره بتروکنه! بخاطر آسمون صافی که داره  و رنگ نارنجی و سرخ غروب توش پخش میشه! بخاطر نسیم های خنک هرزگاهیش که سردی و دلنوازی خودشو با گرمای کویرهای اطرافش طاق زده! بخاطر پخش شدن نفس هات تو هواش! بخاطر اینکه لحظه لحظه اش تو رو تو خودش جا داده! بخاطر پارک های کوچیکش که تو دست تو دست عشقت توشون قدم زدید و دوستت دارم ها رو بهم هدیه دادین!

دیدی؟؟ آخرش بازم همه چی ختم شد به تو! آره! بخاطر توئه که دوست دارم تو شهر کوچیکتون به خاک سپرده بشم!

نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1387 و ساعت 08:06 ق.ظ توسط : سکوت                       |+| نظر ها ()


¿:: دیوونه ام؟؟ ::
شنبه 25 خرداد 1387

وقتی دلبستم گفتم چقدر حس قشنگیه! چقدر خوبه! چه غرور و حس خوبی دارم!

وقتی منو ترکم کرد گفتم چرا...؟؟؟ جوابی نداد!

دیروز وقتی ب. گفت از حسین جدا شده تازه جواب خودمم بعد از یه سال گرفتم! میگفت از حسین خسته شده! الکی تحملش می کرده! فهمیدم عشق و دلبستگی الکیه! یا باید هوسی در میون باشه یا باید خیلی بیکار و الاف باشی که عمرتو بذاری به پاش و بعدش برگرده بهت بگه دیگه نمی خوامت و خسته شدم!

میدونم تو هم یه روزی منو تنها میذاری! با اینکه خیلی میگی دوستت دارم! خیلی عاشقمی! تو هم یه روزی بهم میگی برو!

شاید اینارو بخونی ولی هیچ وقت نمی تونی بفهمی اینارو من نوشتم! خیلی دیوونه ام نه؟؟؟

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1387 و ساعت 11:06 ق.ظ توسط : سکوت                       |+| نظر ها ()